رسیدگی و درمان کبودی یا خونمردگی

باز هم مشکلی برای من پیش اومد و در اینترنت نتونستم جواب خوبی پیدا کنم و این شد که دست به نوشتن بردم!

مشغول حرف زدن با گوشی بودم و با عجله راه می رفتم که محکم خوردم به سپر آهنی بزرگ یه ماشین بزرگ از این صحرایی ها که نفهمیدم چی بود اما سپرش خووووب محکم و بیرون زده بود! پام یه کبودی بزرگ و وحشتناک برداشت همراه با ورم و درد و خونمردگی شدید. ط.ری که دلم می خواست برم حجامت تمام این خون رو از زیر پوستم مکش کنم، اما به خاطر مسائل اقتصادی قرن اخیر چشم پوشی کردم!!

به این میگن کبودی یا خونمردگی. درمان کبودی به این صورت است:

در روز اول قطعا باید کمپرس سرد روی محل کبودی قرار داده بشه تا خونریزی داخلی کم بشه. درمورد ضربه های شدید حتی بعد از ۲۴ ساعت هم امکان ادامه خونریزی هست که تا قطع اون باید از ماساژ یا گرم کردن محل ضربدیده خودداری کرد.

کمپرس سرد به این صورته که کیسه کمپرس رو از یخ پر می کنید یا به سادگی یک تکه یخ رو داخل پلاستیک میذارید و به صورت متناوب روی محل ضربدیده میذارید و بر می دارید. به هیچ وجه نباید یخ طولانی مدت روی پوست بمونه چون عوارض بدی داره.

بعد از قطع خونمردگی - معمولا روز بعد از حادثه - و زمانی که خون کاملا زیر پوست جمع شده و به رنگ قرمز تیره دراومده )قرمز روشن هنوز احتمال خونریزی وجد داره( نوبت به کمپرس گرم می رسه.

و اما درمان سریعتر کبودی: ماساژ روزانه محل کبودی با مخلوط روغن زیتون و سرکه سیب عالی عمل می کنه. همچنین ماساژ با روغن گرم و یا آب گرم. اینها باعث میشه خونرسانی به محل بیشتر بشه و خونهای مرده توسط سیستم گردش خون از محل برده بشه.

امیدوارم  زودتر خوب بشید!

نقدی بر رمان معروف بربادرفته: مزخرف ترین "اثر ادبی" که خوندم

اینکه رمان بربادرفته تا چه اندازه پرفروش بوده یا چه اندازه مورد استقبال قرارگرفته یا چه اندازه فیلمش فروش کرده و اینها ربطی به دیدگاه من درمورد این رمان بیش از حد معروف نداره. به نظر من اگر آدم میخواد انتقاد کنه بهتره دیدگاه خودش رو بگه و نذاره محبوبیت یک اثر باعث نشون ندادن نقاط ضعفش بشه.

این نقد از دید یه خواننده کاملا عامی و معمولی داستان بربادرفته صورت گرفته نه نقد ادبی و تاریخی و داستان نویسانه و غیره.

سالهای سال بود که به توصیه خواهرم باید رمان بربادرفته رو میخوندم اما هربار فقط دو صفحه اول رو تونستم بخونم. اواخر سال ۹۱ بالاخره همتی کردیم (در پی ترجمه ای بلندبالا، برای تازه شدن روح و عقب نماندن از ادبیات جهان سراغ رمان های ادبی معروف و جهانی رفتم که فکر می کردم بربادرفته هم از همین دسته باشه) و این رمان حدودا هزار و خرده ای صفحه ای رو خوندم. ولی عجب ضرری کردم!

از بین رمانهایی که خوندم به راحتی می تونم بربادرفته رو در سطح رمانهای فهیمه رحیمی که تو دوران دبیرتان ما خیلی دست به دست می گشت قرار بدم. رمانی بی اندازه عامیانه و آبکی و بی منطق که سیر داستانیش همینطوری از تخیلات نویسنده سیلان ژیدا کرده و به هم بافته شده و شاید برای یه دختر نوجوون احساساتی ۱۵ ساله شگفت انگیز باشه اما برای نهایت بالای ۲۰ سال دیگه جواب نمیده.

در یک کلمه اگر بخوام بگم بربادرفته کتابی ست بیش از حد اغراق آمیز، که اگر مرحوم میچل کمی تندخویی نمیکرد و ملایم تر سیر داستان رو پیش می برد حتما بسیار جذاب می شد اما آنقدر اغراق آمیز نوشته که داستان به شکل حوادثی خنده دار و سطح پایین دراومده که خوندنش واقعا آزاردهنده ست.

بربادرفته اثر ماندگار مرحومه مارگارت میچل داستان دختری ست بی ی ی ی ی اندازه جذاب و بی ی ی ی اندازه رفاه طلب و تن پرور و خودخواه که در رفاهی بی ی ی ی اندازه زیاد در روستایی در آمریکای جنوبی زندگی میکنه. این دختر روستایی تو پر قو بزرگ شده و هیییییچ بدی از روزگار ندیده الا آزارهای پدر و مادر و بزرگترهاش برای دختر خوبی بودن یا درواقع همون سنتهای کژ اجتماعش و باید و نبایدهای ناعادلانه جامعه که در سراسر داستان بی ی ی ی ی اندازه روش تاکید شده و به طرزی اغراق آمیز مطرح شده. مثلا اینکه یک زن بیوه باید تا آخر عمرش لباس سیاه بپوشه یا با هیییچ مردی حرف نزنه و تو مجالس به شدت گوشه نشین باشه (یه جایی اون ته مها برای زنان بیوه در نظر میگیرن که نباید شادی کنن!). البته من تو آمریکای جنوبی نبودم ولی سنتهایی که تو این داستان اومده واقعا مسخره و خنده داره البته مطمئنا چیزهایی بوده اما انقدر توی داستان درموردش اغراق شده که آدم میخواد سرشو تو دیوار بکوبه.

برای مثال در اوایل داستان این خانم خوشگل یاغی ما میخواد بره مهمونی. اما از صبح که از خواب پامیشن باید یک عالمه غذای حسابی و گوشت و غیره رو به زور تو حلقشون فرو کنن که تو مهمونی سراغ غذاها نرن و مردم نگن که این دختره عجب گشنه ایه و مثلا دیگه براش شوهر پیدا نشه! این رسم همونطور که میدونیم وجود داره اما نه دیگه در این حد. همچنین بقیه رسومات.

خلاصه کلام، این دختر خوشگل نیست اما بسیااااار جذابه به طوری که مثل یک جادوگر میتونه تماااااااااااااام پسرهای روستا و حتی فراتر از روستا رو به خودش جذب و درواقع دیوانه خودش بکنه و آن هم در یک چشم بهم زدن. اسکارلت اوهارا در طول داستان دو تا کار میکنه: اولین و مهمترین کارش اینه که مرتب اینطرف و اونطرف میره و پسرها و حتی نامزدهای دخترای دیگه رو تور میزنه. آن هم در عرض مدت زمانی کوتاه. در طول داستان مردان به موجوداتی به شدت ضعیف و بی اراده و دخترپرست تشبیه شدن که به چشمک زدنی به دنبال اسکارلت راه میفتن و با اون ازدواج می کنن. مثلا اولین شوهر اسکارلت پسریه که در آستانه ازدواجش با یکی از دختران محبوب روستا، توسط اسکارلت (که در عشق شکست خورده و برای رو کم کنی نیاز به یک شوهر فوری داره) تور زده میشه و در عرض یک هفته به نامزد عزیزش پشت کرده و مثل دیوانه های مجنون با اسکارلت ازدواج میکنه. یا در اواسط داستان اسکارلت حتی به خواهر خودش هم رحم نمیکنه و در غیاب خواهر، نامزد عزیز خواهر که اتفاقا خیلی هم از تیپ و ظاهرش خوشش نمیاد رو یک شبه تور میزنه و اون آقا هم که سالهاست به عشق خواهر اسکارلت گرفتار بوده، به ناگهان تن به عشق اسکارلت خانوم میده و عروسی سر میگیره. و جالب اینکه هررررررکاری که اسکارلت میخواد بدون هیچ چون و چراانجام میده!!!! مثلا اینکه در مراسم عروسی خانواده ها نباشن و از این قبیل.

اسکارلت اوهارا در طول جاروب کردن پسرهای دنیا یه کار دیگه هم داره: مبارزه ای وقیحانه و وحشتناک با سنتهای اغراق آمیز و ناعادلانه اجتماعی. مثلا میره کارخونه چوب میزنه یا شبا تا دیروقت بیرون میره یا با انسان شریری به اسم رت باتلر که مطرود اجتماع و فردی خائن به حساب میاد رابطه داره و ...

یکی از قسمتهای جالب و به یادماندنی داستان بربادرفته اینه که شخصیت رت باتلر که در طول داستان نقش شیطان رجیم رو داره و هرجا اون ته مهای وجدان نداشته ی اسکارلت میخواد بیاد بالا به ناگهان ظهور میکنه و وجدانش رو در نطفه خفه میکنه، بکهو به شخصیت خوبی تبدیل میشه و اسکارلت رو که پیرو او بود ضایع میکنه! جالب اینکه به جز این دو شخصیت شیطانی داستان، یعنی اسکارلت اوهارا و رت باتلر، بقیه شخصیت ها و کل جامعه خیلی اوقات نقش چغندر رو دارن و به ساز این دوتا می رقصن. همونطور که گفته شد اسکارلت به راحتی خودشو در دل خیلیها جا میکنه و رت باتلر وقتی از این رو به اون رو میشه در دل اکثر اطرافیان جا میکنه و اونو به عنوان آدم خوبه می پذیرن.

در کل بالا و پایین های داستان به شکل عجیبی اغراق آمیز و تخیلی و دور از ذهن بشریت هست. مثلا داستان جنگ آمریکای شمالی و جنوبی واقعا خنده دار توصیف شده و به خصوص داستان زنده موندن اسکارلت بی هنر و ناتوان در وسط شهر سوخته ای که کامل دست دشمنه و بی آب و غذا مونده، مسخره تر از اون زنده موندن زن معشوقش هست که زنی ضعیف و رنجوره و تازه زایمان هم میکنه این وسط و حتی نوزاد هم سالم می مونه!!!!!!!!! بعد هم که این دو تا دختر ضعیف و تنها و بی تجربه درست بعد از زایمان یکیشون راه میفتن با یه درشکه خرابه میرن به سمت ولایت خودشون، یه گاو شیرده پیدا می کنن وسط این قحطی و جنگ و خونریزی که از اون هم خودشون و هم بچه رو تغذیه می کنن و میبرنش روستا و بقایای خانواده رو هم نجات میدن!!!!!!!!!!!!!!! الله اکبر!

در انتهای داستان، مثل فیلمهای ماه رمضون ما که باید بالاخره همه سر و سامون بگیرن و همه چی به خوبی و خوشی تموم شه و با دوربین بای بای کنن، همه شخصیت های باقی مونده از جنگ به سامانی می رسن. مثلا خواهر اسکارلت که شوهرش توسط اسکارلت ربوده شده بود و بعدا هم در جنگ داخلی شهر کشته شد سر به صومعه میذاره. برای خواهر دیگه ش که خیلی علاقه به شوهر داشته اما پسرای مملکت همگی در جنگ کشته شدن یهو یه پسر بی خانواده و بی ولایت از راه میرسه و تو خونه اینا موندگار میشه و کمک می کنه به کشاورزی و اینا (که مثلا پناه دادن اینا بهش در دوران زخمی بودنش رو جبران کنه) بعد هم می فهمن که این پسره کلا از زیر بته عمل آمده و در همینجا ماندگار میشه و خواهر اسکارلت رو میگیره!!! (لحنی که به کار بردم جای عذرخواهی داره اما دقیقا سطح داستان در سطح همینی ست که به کار برده شده)

 خلاصه که توصیه می کنم اگر این داستان رو نخوندید اصلا سراغش نرید و  عمر عزیز رو صرف این صدها و هزار صفحه نکنید و به خوندن خلاصه ای چند صفحه ای از داستان کفایت کنید تا اگر اینجا و اونجا صحبتش میشه احساس بی سوادی ادبی بهتون دست نده!

فرق ریاست جمهوری انتخابی و انتصابی

و اکنون می فهمیم فرق انتخاب ریاست جمهوری منتخب مردم با انتصاب رییس جمهور گماشته شده این است که بعد از انتخاب رییس جمهور مردمی، شور و هیجان و شادی مردم قابل کنترل نیست اما بعد از انتخصاب گماشته، همه حیران و مات و غم زده برجا می نشینند و دم بر نمی آورند...
شادی پس از انتخاب رییس جمهور منتخب مردم به صورت خودجوش در جای جای میهن خودش را نشان می دهد، شادی طرفدارنماهای رییس جمهور انتصابی به صورت برنامه ریزی شده و با پر کردن اتوبوس های دولتی از زیردست ها و نان خورهای با اعلام و تبلیغات قبلی، بدون شور و هیجان قلبی اما سرشار از احساسات متعصبانه و نفرت و کینه و شعارهای آنچنانی و تحقیر قشری از مردم ...

بعد از انتخاب رییس جمهور منتخب مردم، ملت به اتحاد می رسند و بعد از انتصاب گماشته، تفرقه بیداد می کند ...

تاثیر آنتی بیوتیک ها بر ریزش مو

مردادماه ۹۱ بود - درست وسط ماه رمضون - که دچار سرماخوردگی شدم. دو هفته روزه گرفته بودم و با بدنی ضعیف رفتم دکتر، و دکتر ... هم نه گذاشت و نه برداشت برام "کو-آموکسی کلاو" نوشت. چشمتون روز بد نبینه که یکی دو روز بعد از خوردنش وقتی موهامو شستم دیدم تمام موهام میاد توی دستم! ریزش وحشتناک موهام همینطور ادامه داشت و من از هر دکتری می پرسیدم نمی فهمید دلیلشو. حتی آزمایش خون هم دادم. تا اینکه حدس زدم مال اون آنتی بیوتیک باشه چون تا حالا نخورده بودم. البته خیلی دور از ذهن بود. این شد که رفتم تمام سایتا رو گشتم؛ تو سایتای فارسی که چیزی نبود تو یکی دوتا سایت انگلیسی مقاله مفصل درباره ریزش مو نوشته شده بود که توش آنتی بیوتیک ها هم ذکر شده بود.

دوران خیلی سختیه امیدوارم سر هیچکس نیاد! این نوع ریزش مو حالت شوک دارویی هست - یه نسخه خفیف ریزش مو در اثر شیمی درمانی - که موها تمام در طی سه چهار ماه می ریزه و به تدریج جاش درمیاد. رشد مجدد موها بعد از سه ماه تازه شروع می شه و سه ماه رو باید تحمل کرد ریزش موها رو مثل برگ پاییزی!(من روزانه یه پلاستیک مو از اتاق می بردم بیرون!!!!)

من در عرض دو هفته رفتم پیش یه دکتر پوست خوب و بلافاصله تشخیص داد ریزش مو به علت آنتی بیوتیک زیاد هست. و تنها کاری که دارو می تونست بکنه این بود که رشد موهای جدید رو تسریع کنه و در جلوگیری از ریزش ظاهرا دارو تاثیر زیادی نداره.

درمان هر نوع ریزش مو عبارتست از قرص تقویتی خوراکی، محلول موضعی مو، شامپو برای تحریک رشد مو.

من از قرص اکوفن فراتسه، محلول hair aid آمریکا و شامپوی آنافاز دوکره ی فرانسوی استفاده کردنم واقعا عالی بودن و در عرض دو ماه موهای جدیدم کاملا مشخص دراومده بود. البته دکتر گفت ماینوکسیدیل اصل کانادا بزنم که هم گرون بود و هم اینکه درمورد ماینوکسیدیل بد شنیده بودم و اطرافیان هرکی مصرف کرده بود بیشتر موهاش ریخته بود، داروخونه ها هم گفتن (نصف داروخونه های تهران رو گشته بودم چون اکوفان خیلی کمیاب بود و تازه اول گرونیهای دارو بود) اگر ماینوکسیدیل بزنی دردسر داره باید تا همیشه بزنی و ترجیحا استفاده نکنی بهتره. و از آنجایی که می دونستم خود موها به هر حال بعد از سه چهار ماه درمیاد همین هیر اید رو خریدم با مشورت داروساز.

این رو نوشتم که اگه یه بینوا به این مشکل گرفتار شد اقلا یه منبع فارسی در دسترس وجود داشته باشه!

کوآموکسی کلاو اصولا داروی عوارض داری هست که روی افراد مختلف ممکنه اثرات جانبی شدید ایجاد کنه.

راستی جایگزینی کامل موهای کف سر بعد از این نوع ریزش یک سال طول می کشه.

چرا تمام بدنم غده درآورده؟!!

اولین پستی که تو این وبلاگ گذاشتم درباره بیمار الکترونیک بود: بیمارانی که در دنیای اینترنت به دنبال اطلاعات درباره بیماری شون هستنُ پدیده ای که باعث شده بیماران امروز خیلی آگاه تر از قبل باشن و درمورد بیماری ها و عوارض بدنی بیشتر بدونن. و اینکه چقدر خوبه که ما تجارب مفیدمون رو به اشتراک بذاریم.

کما اینکه خیلی از بیماری ها اصلا بیماری نیست و با اینکه شاید ما رو به وحشت بندازه اما در واقع عارضه خیلی ساده ایه و به راحتی با داشتن آگاهی لازم از بین می ره.

القصه

یکی از آشناها در تمام بدنش غده هایی درآورده بود و به شدت مشکوک شده بود که نکنه غدد بدخیم باشه و از نوع سرطان. از این دکتر به اون دکتر و هیچ کدوم هم چیز خاصی رو تشخیص نداد. از قضا یکی از ژزشکان که از نوع درسخونشون بوده گفت اینها عده لنف هستش و باید با ماساژ از بین بره.

در این بین از این خانم می خواد که با لیف حمام ماساژ رو شروع کنه. و بیمار قصه ما هم می گه من اصلا لیف نمی زنم! نگو که خیلی سرش شلوغه و حمام مدرن می ره یعنی یه شامپو بدن سریع و شتابزده به بدنش می زنه و می دوه سر کار. و اینگونه است که دچار این عارضه شده!

پس از این به بعد سعی کنید لیف بزنید. یا شاید حمام های سنتی خیلی برای سلامتی مون خوبه و خودمون خبر نداریم! به نظر من قطعا همینطوره.

به کجا خواهیم رفت؟!

عزاداری های امام حسین (ع) هر سال باشکوه تر از سال قبل می شه!! و شرکت کنندگان در این سوگواری ها هر سال بیشتر و بیشتر. اما دین و ایمون مردم هم بیشتر شده؟! اینو باید از تعداد روزه دارای ماه رمضون فهمید نه تعداد عزاداران منفعت طلب امام عزیزمون.

خدا عاقبت همه رو به خیر کند!

حالگیری

اولی: هفته قبل که رفته بودم شکار دو تا آهو گرفتم با یه شیر و سه تا پلنگ!

دومی: خب اینکه چیزی نیست!

اولی: آره، ولی وقتی همه رو با یه تیر بزنی حرفه!

دومی: تازه تفنگم داشتی؟!!

سومی:

یک روز ملکه باش

مادر شدن خیلی سخته. بچه داری از اون هم سخت تر. اما اگه بخوای چند تا بچه رو با هم بزرگ کنی از اون هم سخت تر می شه. و سخت تر از اون اینکه که تو دهه شصت این کارو بکنی، بدون اینکه وضعیت مالی چندان خوب داشته باشی. با اینکه جنگ ایران و عراق تازه شروع شده و حالا حالاها ادامه داره. باید بابا بره سر کوچه نفت بخره. باید با کپسول گاز آشپزی کنی. و با اینکه در شهر بزرگ و غریبی دور از تمامی خانواده ت زندگی می کنی - دور از مادر خودت. شهر بزرگی که هر شب آژیر قرمز از رادیو، شروع بمباران رو اعلام می کنه. وقتی داداش به دنیا اومد اوضاع از این هم غیر قابل تصورتر شد.

آژیر قرمز که می زد همه باید به دو می رفتیم تو پناهگاه که یه خیابون اونورتر بود. فکر کنید حال مادری با دو تا دختر و یه پسر نوزاد ریزه میزه چه جور باید باشه. و وقتی آزیر سفید می شد برای مدت کوتاهی مامان وقت داشت که برگرده خونه و تند و تند برامون غذا درست کنه بیاره - حتی اون موقع هم حاضر نبود غذاهای سریع و آماده بخوریم. باید پادشاهی درست می کرد.

اینا همه تو زمانی بود که مامانها هنوز به بچه ها شیر خودشونو می دادن، غذای آماده نمی خریدن، و باید چیزی به اسم "کهنه بچه" رو استفاده می کردن. اون موقع ها دستگاه "کهنه بچه بشور" (!) هنوز نبود، حتی ماشین لباسشویی هم تو همه خونه ها نبود. بدتر از اون، آب گرم هم تو همه خونه ها نبود. اون زمونا پدرای لباسشویی سازگار با پوست دست یا نرم کننده پوست (!) نبود. پودر صابون هم نبود. پودر ضد لک و دانه رنگی و این چیزا هم نبود.

با تمام اینا مامان هیچ وقت غر نمی زد. هیچ وقت، وقت کم نمیاورد. هیچ وقت نگفت الان برای بچه دار شدنم زود بود! الان وقت ازدواجم نبود! مامان همیشه صبح ها وقت داشت موهای ما دو تا رو با خوش اخلاقی و حوصله شونه کنه، دو گوش ببنده، خوشگلمون کنه و بفرسته دنبال بازی با دختر همسایه. وقتی کاراشو می کرد خودش میومد می نشست برامون کتاب و قصه می خوند، نقاشی قصه ها و خاطره هایی که از بچگی خودمون تعریف می کرد رو می کشید، برامون یه عالمه کاردستی درست می کرد، حتی لباس می دوخت و می بافت. مدرسه که رفتیم همیشه به معلممون سر می زد. ما رو تا دم در مدرسه می برد. و به درسامون می رسید.

دیکته گفتناش رو هیچ وقت یادم نمیره. همچنین دارو دادنهاش که نصف شبا میومد بالاسرم به التماس بهم آنتی بیوتیکمو می داد. جایزه گرفتناش رو هم یادم نمیره. همیشه نمره هامون خوب بود و اونم برامون کتاب و آبنبات چوبی جایزه می خرید! وای که چه روزایی بود! اما از همه قشنگترش، مداد تراشیدنش بود. ما مدادتراش نداشتیم (همش زود خراب می شد و زنگ می زد) به خاطر همین مامان مدادامون رو با چاقو برامون می تراشید. یادمه هر وقت نوک مدادم تموم می شد می رفتم تو آشپزخونه می دادم مامان که داشت کاراشو انجام می داد بتراشه. تو حال نشسته بودم که می دیدم یه مداد از آسمون اومد جلوم (مامان از در آشپزخونه مینداختش بیرون!). یه مداد نو تیز تراشیده خوشگل! یکی از قشنگترین لحظه های کودکیم همین بود. یه حس خاص دوست داشتنی برام داشت.

فرشته بودنش زمانی کامل شد که ۵ تا بچه داشت و باز با همین حوصله برای تک تکشون وقت می ذاشت. فرشته بودنشو وقتی فهمیدم که مادر شدن اطرافیان رو از نزدیک دیدم. وقتی دیدم مردم با یه بچه تو این دوره زمونه چقدر می نالن. وقتی فهمیدم که نگاهی به گذشته انداختم و به خاطرات قشنگ اون روزا. مدت زیادی نیست که فهمیدم با یه فرشته واقعی دارم زندگی می کنم. فرشته ای که زندگیم رو برام یه بهشت کرده. فرشته ای که اگه نبود من الان اینجا نبودم. می خوام یه روز در سال رو مثل یه ملکه باهاش رفتار کنم.

فرشته زندگیم، تمام روزهای سال مادر بودی، امروز رو ملکه باش.

 

 

امون از این زمونه

صبح بوق خروس یه نفر زنگ زده بابا که واسه فلان کار پول لازم دارم همین امروز دو تومن. بابا هم نقد نداشت با خجالت و معذرت گفت ببینم می تونم جور کنم.

بابا یه خاصیتی داره که همیشه همه بهش بدهی دارن و نمی گیره.

زنگ می زنه تا ظهر به همه و تک تک افراد بدهکاران مزدور. باورتون نمی شه طرف چند میلیون بدهکاره با پررویی تمام هنوز حرف از دهن بابا در نیومده می گه شرمنده من ندارم و فلان و فلان.

عجب روزگاریه والا. عجب!

ورژن اصلی انگلیسی عمو سبزی فروش!

باز هم از لطف دوستان صبح شادیداشتیم!

اینجا هم می ذارم تا شما هم روز شادی داشته باشید.

ورژن اصلی عمو سبزی فروش در ایالات متحده و بریتانیا!!

uncle veg seller?

oh ye

do you have vegtable?

oh ye

I want a lemon

oh ye

I want you alone

oh ye

uncle veg seller?

oh ye

I want a cherry

oh ye

strawberry

oh ye

uncle veg seller?

oh ye

I want an apple

oh ye

can we be a couple?

ohhh! yeee!

اینا واسه شما جکه واسه مترجما خاطره س ... نه ببخشید! واسه مترجما درسه. آدم کف می کنه از این فن ترجمه!