عید شد ها!

بد روزگاری ست. از صبح تا حالا سر درد دارم و از بعد از ظهر بدتر هم شده اما مدام این ترق تروق چهارشنبه سوری تو مخمون داره اذیت می کنه. بد روزگاری ست. مردم به اذیت دیگران خوشی می کنن!

ویروسهای ۲۰۱۲! از اوایل اسفند بود که گرفتار نوعی ویروس شدم هنوزم دست از سرم بر نداشته. گویا این ویروسای ۲۰۱۲ بد سه پیچ می شن دست بردار نیستن! اولش یه گلو گرفتگی معمولی بود و بعد چرک کرد و الانم سرفه و سردرد و گوش درد. البته فکر نکنید آدم بی خیالی هستم: ۵ یا ۶ بار دکتر رفتم آخرین دکترم ۴ تا پنی سیلین نوشت صبح و شب زدم تا تونستم دووم بیارم! بعلاوه اینکه به مدت دو هفته هر نوع سوپی که به ذهنم رسید (حتی سوپ پیاز و شلغم ) خوردم تا خرخره بعلاوه انواع و اقسام راهکارهای باز شدن گلو. اما انگار آب در هاون می کوبیدم! گویا ویروسهای ۲۰۱۲ به درمانهای سنتی هم جواب نمی دن. خیلی مراقب خودتون باشید! مخصوصا اگر این وبلاگ دیگه آپ نشد ...

چه کنیم با این همه کار؟ کارای دم عید رو چی کار کنیم؟ از کار اصلیم که استعفا دادم برای این ماه. حقوقم رو بخشیدم یه کارفرما چون اصلا نرسیدم تو اسفند کار کنم (فکرشو بکن؟!!) حالا این کارامونو کی انجام بده؟

عید شد ها! داشتم فکر می کردم من فصل بهار رو که خییلی دوسش دارم بیشتر دوس دارم یا زمستون رو. چرا؟ به خاطر اینکه این ماه آخر زمستون خیلی قشنگه چون انتظار بهارو داریم. من با این ماه اسفند خیلی صفا می کنم. شما چط.ر؟!

خونه تکونی یادت نره! می دونی که خونه تکونی فقط خونه فیزیی نیست. خانه دلها، خانه روابط، و حتی خنه کامپیوترت هم میشه. آشغالا رو بریز دور. خوباشو سوا کن، تمیز کن و نگه دار. عید شد ها! بجنب!

سال ۹۰ سال قشنگی بود. برای من (تو زندگی شخصیم نه اجتماعی که اسمشو نیار!) خیلی قشنگ بود. پیشرفت و تنوع زیادی داشت. اونچه که از یه سال خوب انتظار داشتم رو داشت. امیدوارم سال ۹۱ حتی قشنگتر باشه. برای شما چطور بود؟

منتظر فرصت نباش. فرصت ها رو بساز در سال جدید. اون تغییراتی رو که می خوای رو خودت عاملش بشو (جمله بندی رو بدار!) نشین اون گوشه که اتفاقی نخواهد افتاد! سال ۹۱ باید و باید پر از تغییرات قشنگ باشه. فکرتو به کار بنداز و خلاقیت نشون بده. روشهای جدید رو امتحان کن. یه الگوی خوب داشته باش. سال دیگه این موقع می بینمت دوست عزیز ...

برای همه آرزوی سلامتی و خوشبختی کنیم. و می کنم روز و شب. امیدوارم یه سال قشنگ پر از اتفاقات خوب هم برای اشخاص و هم برای کشورمون باشه.

هنوز یه هفته مونده! هنوز تو سال ۹۰ هستیم حواستون باشه! جا نمونید از این سال!

پیام رو به دوربین: ما چی کار می تونیم بکنیم تا قشنگ تر بشه؟! بکنیم همون کارو!

 

ترانه انشالله

کلیپ ترانه زیبا و مثبت "انشاالله" رو اینجا دانلود کنید. مطمئنم لذت می برید.

انشالله we find our way

من و این همه معجزه

دیشب از مترو که اومدم بیرون مطابق شبهای بارونی باید برای ماشین پیدا کردن می جنگیدم.

 تو این شلوغی که هر راننده ای می خواست یه مسافر گرون دربست ببره و هر مسافری هم می خواست ماشین رو خودش تور بزنه، یه خانومی سرگردان اینور و اونور می رفت.

 اومد که از من سوالی بکنه دیدم نمی فهمم چی می گه. سرم رو بردم جلوتر دیدم بنده خدا لاله اصلا نمی تونه درست صحبت کنه.

یه چیزی می گفت که من از روی وزن کلمه ش فهمیدم کجا می خواد بره. بعد با yes/no questions! ازش درآوردم که منظورش چیه. راهنماییش کردم و خودم وایسادم منتظر ماشین.

همینطوری تماشاش می کردم دیدم اصلا امکان نداره با این وضع ماشین گیرش بیاد.

 هم مسیر من بود اما من منتظر ون بودم اون می خواست با شخصی بره.

رفتم کمکش ماشینا رو صدا کردم و دیدم من که می تونم داد هم بزنم نمی تونم ماشین گیرم بیاد چه رسد به این بنده خدا.

 در همین اوضاع ون رسید و منم دستشو گرفتم بدو رفتیم سوار شدیم و ...

تو راه همش تو این حیرت بودم که واقعا چه معجزه ای بوده که موقع تولد من همه ی سیستم های بدنم از جمله تک تک تارهای عصبی شنوایی و بویایی و چشایی و لامسه و بینایی و گویایی و خلاصه همه اینا درست سر جاش قرار گرفته و من کاملا سالم به دنیا اومدم ...

واقعاها؟!...

!قضا بلا زد به شیشه مربا!

دیشب یه خواب عجیب غریب و سردرگم دیدم که حس بدی توش بود. صبح که بیدار شدم در طی انجام امور هی خدا خدا کردم که خیر باشه. همینطور که داشتم مراسم صبحانه رو برگزار می کردم (البته با عجله چون داشتم می رفتم باشگاه که برای ایروبیک مقام بیارم! تازه دوم شدم. بهم تبریک بگید. بقیه بچه ها هم سلام می رسونن. دیگه چه خبر؟!!)  ... خلاصه... در شیشه مربا باز نمی شد تا اینکه از دستم افتاد و کف آشپز خونه پودر شد!

اگه یه روز دیگه بود یه مراسم روضه می ذاشتم براش چون هم مربای به بود٬ هم خیلی دوسش داشتم٬ هم بدتر از اون اینکه خودم با کلی زحمت درستش کرده بودم! (مربای به یکی از سخت ترین مرباهاست! یه دونه به رو با چاقو خورد کنید تا بفهمید چیه!).

آما٬.. آما از اونجا که یه روز دیگه نبود و امروز بود٬ من نه تنها روضه نذاشتم و ناراحت نشدم (البته روضه شو یه نمه اینجا اومدما!!) بلکه خوشحالم شدم و گفتم قضا بلا زد به شیشه مربا!

ببینید تغییر نگاه چقد زندگی آدمو متحول می کنه! حالا هی بگید موفقیت رو هوا حرف می زنه!!

تبریک یادتون نره!

یه آهنگ آرام بخش مث این

آهنگای رضا صادقی گاهی خسته م می کنه اما غالبا خیلی آروم و نرماله (مث "هرکاری کردم که تو رو گم کنم از خاطره هام"... آهنگ خیلی ملیح و صدای لطیف خودش و نت های قشنگ و آروم)

آدم می تونه با خیال راحت گوش بده بدون اینکه نگران روانپریشی باشی! (روانپریشی حالتی است که بعد از گوش کردن بعضی آهنگایی مث چاووشی یا انواع رپ مدرن به آدم دست می ده!)

این متن یکی شه که مثبت هم هست٬ برای آدمایی که مث من طرفدار آرامشن:

(اسم ترانه: "عادت")

"همين خوبه كه عطر تو، هنوز مي پيچه تو دنيام

همين خوبه  كه تو هستي تو اين لحظه كه من تنهام

مثل روياس كه دستاتو هنوز ميشه نوازش كرد

كه ميشه توي اين بن بست دوباره با تو سازش كرد

برام عادت شده اينكه توباشي توي هر لحظه ام

به اين احساس رويايي هميشه عشق مي ورزم

هنوزم توي تنهايي واسه عشق تو ميميرم

تو وقتايي كه دلتنگي منم بدجور دلگيرم

برام بسه كه ميتونم دوباره پيش تو باشم

همون لحظه كه گم ميشم تو آغوش تو پيداشم

برام عادت شده اينكه توباشي توي هر لحظه ام

به اين احساس رويايي هميشه عشق مي ورزم"

برای دانلودش هم می تونید برید اینجا (برید پایین صفحه ش)  

بزرگترین لذت های کوچک زندگی

بزرگترین لذت های زندگی شاید نه سفر به آنتالیاست نه مثلا خرید کردن از یه پاساژ توپ تو کیش. برای من ایناست:

بعد از ناهار یه کتاب خوب بگیری دستت٬ لم بدی و بری تو بحرش - اشکال نداره اگه وسطشم یه چرت کوچیک بزنی!

یه نوزاد چند روزه رو بگیری تو بغلت سرشو بذاری رو قلبت و اون راحت بخوابه تو هم تماشا کنیش.

یه جوجه یا مرغ عشق بگیری رو انگشتت بخوابه تو هم ساعت ها خواب لطیف پرنده رو تماشا کنی و اینو که گه گاهی بیدار میشه و پرهاشو با دقت تمیز می کنه.

بعد از نماز صبح بشینی تو همون تاریک و روشن صبح سر سجاده و نگا کنی به این طرف و اون طرف اتاق و بگی چه کمد خوشگلی دارم چه اتاق نازی دارم چقد خوبه که الان اینجا ساکت و آرومه چقد خوبه که  آبجی سالم و راحت خوابیده چقد خوبه که سقفی بالای سرمه چقد خوبه که الان جنگ و زلزله و هیچی نیست چقد همه چی آرومه من چقد خوشبختم!

ساکت بشینی و کسایی رو که دوس داری مدتها همینطوری تماشا کنی. همه حرکات و حالاتشونو.

بری بالای توچال تو سکوت -اونجایی که کسی نیست - بشینی همینطوری الکی و بی دغدغه شهرو تماشا کنی.

سرت خلوت باشه یه مجموعه مث فرار از زندان و اینا بخری بیاری خونه بشینی تخمه بخوری و تماشا کنی.

یه دسر خوشگل خوشمزه از اونایی که دوس داری با صرف وقت و سلیقه فراوان درست کنی کلی هم هنر به خرج بدی بعد بیاری با خانواده نوش جان کنی!

وقتی خیلی کار داری و روی دوشت سنگینی می کنه یه روز جمعه بیرون رفتنتو کنسل کنی و بشینی سر فرصت کاراتو تموم کنی.

و خیلی چیزای دیگه مث اینا...

 خواب لطیف پرنده

پ.ن: در این پست خداییش هیچگونه تبلیغاتی وجود نداشته و هرگونه تهمت و افترا پیگرد قانونی دارد!

بعدنوشت: این روزا هی گاه به گاه سمت راست سرم از ناحیه گیجگاه به سمت پس سر  درد می گیره. می میرم؟!

اینجوری بخند

عزیزم دوس دارم همیشه اینجوری بخندیا!!

زنده مانی برای زندگانی

فرق است بین زنده مانی و زندگانی.

زنده مانی به کارهایی می گم که برای  زنده موندن انجام می دیم. مث پول درآوردن و صبح تا شب جون کندن!

اما زندگانی؟

خیلی از اوقات انقدر غرق زنده مانی می شیم که اصلا نمی دونیم زندگانی چی چی هست.

یه زمانی فکر می کردم هرکاری به جز کار و تلاش برای پول درآوردن یا مثلا درس خوندن انجام بدم وقتم تلف شده و زندگیم هدر رفته. مثلا از اینکه آدم هر دو روز یه بار باید بره حموم و این همه وقت صرف شست و شوی خودش بکنه حرصم می گرفت. وقتی یه ربع وقت می ذاشتم تا ناخونامو بگیرم و تمیز کنم احساس می کردم از دنیا کلی عقب افتادم. دوستم که زنگ می زد خونه و باهاش ۲۰ دیقه حرف می زدم عذاب وجدان می گرفتم. یا وقتی مجبور بودم یه روز از یه بچه کوچولو مراقبت کنم. تو پارک نشستن؟ اصلا! خواب؟ تا حد امکان کمتر!

خوشبختانه زیاد طول نکشید که فهمیدم کار کردن و درس اجباری خوندن فقط برای زنده مانیه نه خود زندگانی.

زندگانی همینه که بری تو حموم یه ساعت بمونی و آواز بخونی.

زندگانی همینه که بری دم در با همسایه ها بشینی گپ بزنی و سبزی پاک کنی.

زندگانی همینه که با خانواده بری تو پارک و کوه و در و دشت بشینی و "هیچ کاری نکنی".

یا اینکه یه روز کامل از عمرتو با یه نی نی کوچولوی ناز و دوست داشتنی "زندکی کنی".

پول رو برای چی در میاریم؟ برای اینکه یه زمانی انقدر وقت و امنیت و رفاه داشته باشیم که با خیال راحت بشینیم پیش بچه هامون و بزرگ شدنشونو تماشا کنیم. پیش پدر و مادرمون و مهربونیاشونو تماشا کنیم. یا پیش همسرمون و جوونیاشو تماشا کنیم.

...

 

!نزدیکان دانشگاه قبول شدن

سلام من اومدم.

نمی دونم چرا وقتی نیستی و یه مدت یهو غیبت می زنه همه وقتی می خوان احوالتو بپرسن و خبر بگیرن می گن "زنده ای؟" !!

چرا هیچ کس نمی گه مثلا عروسی کردی؟ بچه دار شدی؟ عروسی نزدیکان بوده؟ دانشگاه قبول شدی؟ نزدیکان دانشگاه قبول شدن؟ و ... که چند وقته پیدات نیست؟ 

مثبت باشید!

!!شاد شادم ریشه دارم

اون زمانی که بیژن خاوری میومد توی تلویزیون و با قیافه خندانش "بهار آمد و شمشادها جوان شده اند" رو می خوند (بیژن خاوری بود دیگه؟!) نه تفکر مثبت انقد رواج داشت نه رازهای موفقیت و تلقین مثبت و .... به خاطر همینم شاید مث طالب زاده انقدر مورد توجه قرار نگرفت.
اون موقع البته این همه رپ خفن و تفکر منفی هم وجود نداشت. چاوشی هم وجود نداشت. مردم غمگین فوقش آهنگای غمگین گوگوش و اینا گوش می دادن. (نمی دونم اصلا آهنگای اون زمونه چی بوده)

اما الان آهنگای تفکر مثبتی خیلی تو بورسه. درست مث آهنگای منفی که آدمو می بره تا مرز خودکشی! اگرچه نسبت آهنگای مثبت به منفی شاید مث نسبت من به جمعیت کشور چین باشه! همینشم راضی ایم.


از لطف بودن توئه    که من دوباره شادم و     تموم غصه هامو به   این روزگار پس دادم و
حس قشنگی با منه    درست مث یه خواب خوب   دیگه دلم مثل قدیم   نمی گیره دم غروب


از لطف بودن توئه    که مهربونم با همه     گواه عاشقی من    نگاه عاشقونه مه
از لطف بودن توئه    که من پر از آرامشم     نشستم و دارم واسه   آینده نقشه می کشم

این حال خوب به خاطر    اینه که تو پیش منی    نچشات بهم می گن تو هم    در حال عاشق شدنی
بساط خوشبختی من این روزا جور جوره            دلخوشی نزدیک شده و  غصه از اینجا دوره

موی سفیدم نعمته

چند وقتیه خدا دو تار موی سفید لا به لای موهام سبز کرده.

این باعث می شه هر دفعه که توی آینه به موهام نگاه می کنم...

به خودم بگم وااای چقدر موی سیاه دارم!

تازه چند وقته پی بردم که موی سیاه چقدر قشنگه. و اینکه جوونی بی نظیرترین زیبایی آدمه.

همش خاطره می شه!

به سال گذشته این موقع که نگاه می کنم می بینم چقدر وضعیت فرق کرده. چه مشکلاتی که اون زمان بوده و الان نیست. مشکلاتی که فکر می کردم انگار هیچ وقت حل نمی شه.

ای کاش همیشه در برخورد با مسائل یه نگاهی هم به آینده بندازیم.

شماره یکتو پیدا کن و ستاره شو!!

مجبورم بگم که این شعار نیست. سخنرانی انگیزشی هم نیست. توهم و این جور حرفا هم نزدم!

همه ما ستاره هستیم. اما همه مون شناخته نشدیم. دقیقا همون جمله معروف "کشفمون نکردن".

بازم مجبورم تاکید می کنم که این شعا نیست. سخنرانی انگیزشی هم نیست. توهم و این جور حرفا هم نزدم! بابا بذارید حرفم تموم شه بعد!

هر کدوم از ما تو یه رشته خاص می تونه ستاره بشه. دکتر میثاق اسم این زمینه رو میذاره استعداد شماره یک. وتنها کاری که ما باید بکنیم اینه که اون رشته یا زمینه خاص رو کشف کنیم و براش تلاش کنیم. اونوقته که مث یه ستاره و شاید فوق ستاره می درخشیم.

اگه شما تو یه رشته دانشگاهی درس بخونید که شماره یکتون نباشه هرچند که با تلاش زیاد بتونید موفق بشید اما هیچوقت ستاره نمی شید. حالا این سوال پیش میاد که از کجا بفهمیم شماره یکمون هست یا نه؟

از ویژگی های شماره یک ایناست:

۱/ شور و علاقه بی اندازه. از تلاش تو این زمینه خسته نمی شید. هرچی میگذره علاقه تون بیشتر میشه. شور و هیجانتون در این رابطه انقدر هست که شبا بتونه بیدار نگهتون داره و صبح ها از رختخواب بکشدتون بیرون. صبح و شب نمیشناسید. به عبارت ساده تر شما تو رشته شماره یکتون به معنای واقعی "غرق" و محو می شید.

۲/ تلاش عادی و نتیجه فوق عادی. نه اینکه با تنبلی می تونید جلو برید اما از اونجا که شماره یک شما همون چیزیه که نبوغ و استعداد زیادی توش دارید می تونید با تلاش معمولی به نتیجه فوق معمولی برسید. اگر توی فعالیت فعلی احساس می کنید هرچی تلاش می کنید به جایی نمی رسید باید بدونید که تو راه نادرست قرار گرفتید.

۳/ علاقه و استعداد همیشگی. خیلی از ما تو مراحل مختلف زندگی جوگیر می شیم و مثلا به یه رشته علاقه مرضی پیدا می کنیم و با کله میریم توش اما هنوز یه ماه نشده میبینیم همه انگیزه مون رو از دست دادیم و اصلا هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن پیدا نمی کنیم. خصوصیت استعداد شماره یک آدم اینه که همیشه تو خونت بوده از بچگی باهاته و تا آخر عمر هم دست از سرت بر نمی داره. یه انگیزه درونیه که هیچ عامل بیرونی نمی تونه تاثیر زیادی روش داشته باشه. تو خونت جریان داره و هروقت بهش فکر می کنی احساس می کنی خونت به حرکت دراومده و قلبت قوی تر می زنه. می خوای بلندشی و همین الان بری سراغش.

هر کدوم از ما یه ستاره هستیم. به قول آنتونی رابینز باید "غول درون" خودمون رو بیدار کنیم. اون وقته که می ترکونیم.

شماره یکتو پیدا کن. ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست. جالب اینجاست که تو هر سنی شماره یکمون رو پیدا کنیم می تونیم بترکونیم اما برعکس اگه (مثل خیلی ها) بگیم دیر شده و دست به کار نشیم اون قدرت و شوری که برای اون رشته داریم درون ما تلنبار میشه و نمی تونه بزنه بیرون و همین انرژی خفه شده می تونه حسابی حالمون رو بگیره و تا آخر عمر رو دلمون سنگینی کنه و افسرده مون کنه. آزاد کن اون غول درون رو!

یاد حرف مصطفی رحماندوست میفتم که مدتها پیش می گفت باید تو رشته خودت جزء سه نفر اول باشی حالا هر رشته ای که هستی مهم نیست مهم اینه که جزء سه نفر اول باشی. خودم اضافه می کنم که وگرنه بود و نبودت تو اون رشته فرقی نداره.

راستی شماره یک شما چیه؟

مهران مدیری شماره یکشو پیدا کرد. دکتر میثاق شماره یکشو پیدا کرد. دکتر حسابی شماره یکشو پیدا کرد. و خیلی های دیگه شماره یکشونو پیدا کردن. اما علت اینکه همه مردم ستاره نمی شن اینه که هیچ کس نمیره دنبال پیدا کردن شماره یکش. (دانشگاه هر جا هر رشته ای قبول شده میره کار هرجا جور بشه حقوقش خوب باشه میره زن هرکی خوب باشه میگیره و...!)

کی باید کشفمون کنه؟ شرمنده! زحمتش با خودتونه.